روزها...






درباره نویسنده
روزها...
احمد[19]
<<احمد آيتي نيا دانشجوي کارشناسي ارشد مديريت MBA>> بزرگترين درس زندگي اينست ‌که گاهي احمق‌ها هم درست مي‌گويند. بيش از هر چيز از مرگ مي هراسند و نمي فهمند که چيزي هولناک تر از مرگ وجود دارد:زندگي تهي از عشق ...... ياد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند. 2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند . 3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود . 4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


رئيس جمهور: حتي اگر يک روز به پايان دولت نهم مانده باشد، جراحي اقتصادي را انجام خواهم داد.‏

شرح صحنه

يک اتاق عمل، بيماري به نام ايران خانم روي تخت خوابيده، هاله نور توسط
پروژکتورها بر ‏وي تابيده، تعدادي از اعضاي کابينه با لباس جراحان بالاي
سر بيمار ايستاده اند. ‏


شخصيت ها: ‏

دکتر احمدي نژاد يک چهارپايه زير پايش گذاشته و يک ماسک جراحي جلوي دهانش زده و ‏مشغول جراحي است. ‏

وزير ارشاد با تعدادي قيچي و تيغ جراحي در يک سيني ايستاده است.‏

وزير اقتصاد و دارايي تند و تند خبرها و آمارهاي مربوط به تغيير وضع بيمار را مي گويد.‏

فرمانده نيروي انتظامي با چماق و مواد بيهوش کننده بالاي سر بيمار ايستاده
و به محض اينکه ‏بيمار به هوش مي آيد با چماق توي سرش مي زند و براي بيهوش
کردنش از اسپري استفاده ‏مي کند.‏

وزير اطلاعات گروهي از اقتصاددانان که فاميل بيمار هستند، را در گوشه اي
نشانده و به ‏زور در حال گرفتن رضايتنامه از آنان براي جراحي بيمار است.‏

وزير بهداشت و درمان به عنوان دستيار و مشاور جراحي کنار محمود جراح ايستاده است.‏

معاون وزير بهداشت پس از استعفاي او وارد صحنه مي شود.‏

زريبافان به عنوان دستيار جراح دائما عرق دکتر را با دستمال يزدي خشک مي کند و به او ‏آخرين اطلاعات را مي دهد.‏

استاد مددکار معاون سابق دانشگاه زنجان دستيار جراح ومسوول تجاوز

استاد مددجو معاون سابق وزارت علوم و متخصص چشم و مسوول حراست بيمار ‏

مديرعامل صدا و سيما و مشاور تبليغاتي رئيس جمهور در حال فيلمبرداري از جراحي هستند.‏

وزير امور خارجه تعدادي از نخست وزيران را از توگو و سودان و مالي و زيمبابوه آورده تا ‏صحنه را تماشا کنند.‏


محمود جراح: رضايت نامه فاميل بيمار رو گرفتين؟

وزير اطلاعات: نيم ساعت ديگه طول مي کشه، بچه ها دارن چپ و راستش مي کنن،
قول داده ‏که هم رضايت بده هم جلوي تلويزيون اعتراف کنه که هر چي شما
بگين….‏

محمود جراح: اعتراف تلويزيوني لازم نيست، کارهاي تلويزيوني رو خودم مي کنم.‏

مديرعامل صدا و سيما: دوربين آماده، صدا آماده، هاله نور آماده، شروع مي کنيم.‏


محمود جراح لبخندي به دوربين مي زند و رو به وزير ارشاد: لطفا قيچي….‏

وزير ارشاد قيچي را مي دهد. رئيس جمهور يک بخش از بدن بيمار را قطع کرده و توي ‏سطل مي اندازد.‏

زريبافان: دکتر! اينو براي چي قطع کردين؟ براي جراحي اقتصادي؟ ‏

محمود جراح: بله، اولا اينجوري انرژي هسته ايش کنترل مي شه و ثانيا ديگه نمي تونه ‏مقاومت کنه. ‏

محمود جراح به وزير ارشاد: تيزي، لطفا!‏

وزير ارشاد چاقوي تيزي را به دست جراح مي دهد. جراح شکم بيمار را باز مي کند و به ‏دنبال چيزي مي گردد، ولي پيدا نمي کند…‏

محمود جراح از وزير بهداشت: ببينم، کليه اش بالاي قفسه سينه بود يا پائين؟

وزير بهداشت و درمان: اجازه بدين بپرسم( تلفن مي زند) مي گن پائين، دو تاست. ‏

محمود جراح: ولي اينجا يکي بيشتر نيست…‏

وزير اقتصاد: ايشون يکي بيشتر نداره، وقتي قيمت مسکن بالا رفت، يکي شو فروخت…‏

محمود جراح: بسيار خوب، اين چيه اينجا؟

وزير بهداشت: اين آپانديسه….‏

محمود جراح: اسمشو شنيدم، به چه درد مي خوره؟

وزير بهداشت: کاربرد خاصي نداره، فقط وقتي درد گرفت بايد عملش کنيم و بندازيمش دور.‏

محمود جراح: پس مثل روزنامه چي ها مي مونه… ( آپانديس را مي کند و مي اندازد دور)‏


وزير اقتصاد: حاج آقا! بيمار يک مقداري مصرفش بالاست و هزينه زياد
توليد مي کنه. به ‏نظرم معده شو کوچيک کنين که مصرف مواد غذايي اش بياد
پائين.‏

محمود جراح: مي شه کلا معده رو برداشت؟ ‏

وزير بهداشت: هر چي شما بفرمائين، ولي اگر يک مقدار کمي باقي بمونه بد
نيست، هم غذا ‏مي خوره، هم اينکه زيادي گرسنه اش نمي شه، براي رژيم هم
خوبه.‏


محمود جراح معده را کوچک مي کند. بعد نگاهي به روده کوچک مي کند و مي گويد: ‏

‏- اين چرا اينقدر درازه؟ به نظر مي رسه خيلي دست و پاگير بايد باشه، چه
لزومي داره اين ‏همه روده دست و پاگير در اين بيمار وجود داشته باشه؟

وزير بهداشت: به نظر من تا سه چهارمش رو مي تونين قطع کنين، چون تنها کاري
که مي ‏کنه اينه که غذا رو هضم مي کنه. با اين وضعيت که پيش مي ره مي شه
عادتش داد هضم شده ‏بخوره، اگر قرار باشه در ميزان معده صرفه جويي بشه،
روده به اين درازي هم نه براي نظام ‏خوبه، نه براي آينده کشور.‏

محمود جراح مقداري از روده را در مي آورد و مي ريزد توي سطل آشغال. ‏


بيمار لحظه اي به هوش مي آيد، مسوول نيروي انتظامي بلافاصله مرحله بعدي
طرح امنيت ‏اجتماعي را اجرا کرده و او را بيهوش مي کند. بعد محمود جراح شش
بيمار را نشان مي دهد ‏و از وزير بهداشت و درمان مي پرسد: ‏

‏- اين قلب شه؟ چقدر بزرگ و سفيده، واقعا اين ملت ايران چه دلي داره،
آمريکا مي خواد در ‏مقابل اين ملت با اين قلب مقاومت کنه؟ فتبارک الله
احسن الخالقين….‏

وزير بهداشت و درمان: حاج آقا! اجازه مي دين استعفا بدم يا مي تونم نظرم رو بگم؟

محمود جراح: امروز روز آخر دولت نهمه، ولي نظرت رو بگو، هر کسي مي تونه در دولت ‏نظرش رو بده. بفرما….‏

وزير بهداشت: حاج آقا! اين ريه بيمار هست، قلبش نيست، قلب اون وره… ‏

محمود جراح: شوخي کردم، مي دونستم ششه، مي خواستم ببينم تو چقدر مي دوني، مگر اون ‏يکي اسمش ريه نيست؟

وزير بهداشت: کاملا صحيحه، شما اين اطلاعات پزشکي رو از کجا آوردين؟ ‏

محمود جراح: اين ريه يا به قول شما فرنگ رفته ها شش بيمار اوضاعش چطوره؟ ‏

وزير اطلاعات: اين بخش خطرناکي است، دائم نفس کش مي طلبه و هر چي هواي
تازه وارد ‏مملکت مي شه از همين جا جذب مي شه، بخصوص جريانات مساله دار که
با هواي نفس هم ‏ارتباط داره. ‏

محمود جراح: حالا براي يک جراحي بزرگ چي کارش کنيم؟

وزير بهداشت: براساس ارزيابي ما از هواي تهران تقريبا سه چهارم ريه بيمار
بخاطر آلودگي ‏هوا و مصرف سيگار از بين رفته، به نظر من يک کمي باقي
بگذاريد، بقيه شو در بيارين. ‏

محمود جراح سه چهارم ريه بيمار را درمي آورد و بخشي از آن را باقي مي گذارد. ‏


وزير اطلاعات: دکتر! از همه مهم تر قلب بيماره، اين بيمار هر کاري کني
دلش با ما نيست. ‏ممکنه به زبون چيزي بگه، ولي ما شنود کرديم، اطلاع دقيق
داريم، اين قلبش با ما نيست. ‏

وزير بهداشت و درمان: من مخالفم، چون اگر قلبش رو وردارين مي ميره. اون
وقت کسي ‏نيست که ما اداره اش کنيم. البته من با نظر وزير اطلاعات اصلا
نمي خوام مخالفت کنم، فقط ‏به عنوان دکتر عرض کردم. ‏

محمود جراح: دست شما درد نکنه، پيشنهاد خوبيه، قلبش رو نگه مي داريم، ولي
شما هم چون ‏دو بار در يک جلسه مخالفت کردي، خودت برو تا شب نشده و کابينه
نهم تموم نشده يک ‏مشکل خانوادگي پيدا کن و استعفا بده، من همين الآن مي
گم آقاي الهام تکذيب کنه، ولي شما ‏خودت برو. ‏

وزير بهداشت: اتفاقا مشکل خانوادگي آماده هم دارم، پدر خانومم پاش فردا مي
شکنه من بايد ‏هر روز پيشش باشم، خيلي ممنون که موافقت فرموديد… پس من
مرخصم؟

محمود جراح: بله، زودتر برو بيرون، يک معاوني چيزي بفرست به جاي خودت بياد اينجا، ‏ديگه مرخصي، خداحافظ….‏

وزير بهداشت موبايلش را روشن مي کند: الو، راديو فردا؟ من مي خواستم خبر
استعفا و ناگفته ‏هاي خودم رو از دولت نهم بگم….. ( وزير بهداشت از اتاق
عمل خارج مي شود.)‏


محمود جراح سپس وزير اقتصاد را صدا مي کند: به نظر من دست راستش زيادي
درازه، ‏اينطور نيست؟ شما فکر نمي کني علت رشد مفاسد اقتصادي بيمار همين
دراز بودن دست ‏راست باشه؟ ‏

وزير اطلاعات: از نظر اداره ما اصولا دست راست بيمار توي دست دشمنه، تا به
حال هم ‏چند بار ديديم که همين دست از آستين غرب خارج شده، فيلم و عکس هم
داريم، البته در مورد ‏دست چپ بايد خدمت تون بگم که دست چپش چون مدتها هيچ
کاري نکرده قانقاريا گرفته و ‏هيچ نگراني نداره. براي حفظ ظاهر اگر باقي
بمونه از نظر جهاني بهتره….‏

وزير خارجه: ايشون صحيح مي فرمايند، اصولا دست چپ در سطح جهاني بهتره که ديده ‏بشه، اما در داخل نبايد تکون بخوره.‏


محمود جراح دست راست بيمار را قطع مي کند و مي اندازد توي سطل آشغال. و بعد وزير ‏راه را صدا مي کند.‏

محمود جراح: وضع پاي بيمار چطوره؟

وزير راه: پاي راستش زيادي گاز مي ده، پاي چپش هم که دائما ترمز مي گيره، اما وقتي پياده ‏است مشکلي نداريم. ‏

محمود جراح: از نظر اقتصادي فايده اي هم داره؟ ‏

وزير راه: اگر يک راهي پيدا کنيم که پاي بيمار حرکت نکنه، ولي ايستادگي
بکنه، به نفع نظام ‏هست. چون وقتي راه مي ره، يا مي ره جلو که ما رو از
انقلاب دور مي کنه، يا مي ره عقب ‏که ملت ناراضي مي شن، يا مي ره به راست
که در جهت اهداف استکبار قرار مي گيره، يا ‏مي ره به چپ که باعث تندروي مي
شه، بهتره حرکت نکنه ولي ايستادگي بکنه. ‏

محمود جراح: من فکر مي کنم بهترين راه پاي بندي به اصول و پايداري در
مواضع هسته اي ‏است. البته فعلا بيمار مواضع هسته اي اش رو از دست داده،
ولي مي تونه روي مواضع هسته ‏اي ما پايداري کنه. به نظرم چهار سال پاش رو
گچ بگيريم.‏


در همين موقع معاون وزير بهداشت و سرپرست جديد وزارتخانه وارد شده و بلافاصله شروع ‏مي کند به گچ گرفتن پاهاي بيمار…‏

مشاور فرهنگي: دکتر! من پيشنهاد مي کنم يک جراحي پلاستيک هم روي صورتش انجام ‏بشه، مواردي هست که بايد اصلاح بشه.‏

وزير ارشاد: بله، ما هم در اين مورد برخلاف موارد ديگه نظراتي داريم.‏

محمود جراح: بفرمائيد چه کنيم؟

وزير ارشاد: بخش وسيعي از هزينه هاي دولت صرف قيافه ايشون مي شه، سالي دو
ميليون ‏نفر دو دستگير مي کنيم چون موهاشون يا بلنده يا کوتاهه يا رنگ شده
يا بيرونه يا سيخه يا ‏گيس شده يا مش شده، به نظرم موهاش رو بايد از ته
بتراشيم، اينجوري هم در واردات لوازم ‏زيبايي و رنگ مو و سشوار و هزينه
آرايشگاه و هزينه تعطيل آرايشگاه و هزينه نيروي ‏انتظامي و هزينه نظامي
صرفه جويي مي شه، ما حساب کرديم اگر ملت ايران کلا کچل باشند، ‏هزينه دولت
يک سوم کم مي شه… اين يک جراحي بزرگه.‏

محمود جراح: البته اين نکته رو خودم قبلا به شما گفته بودم، ولي خيلي
ممنون که گفتيد، ولي ‏مشکل اينه که اگر کچل بشه دوباره مو در مي آره.‏

وزير علوم: يکي از اساتيد بزرگ که از معاونين وزارت هست، داره روي يک
دارويي تحقيق ‏مي کنه که باعث مي شه رشد مو بکلي متوقف بشه و يک سوم از کل
بودجه صرفه جويي ‏بشه. ‏

محمود جراح: ايشون رو احضار کنيد بيان اينجا….‏

وزير علوم: الآن دستشون بنده، ايشون استاد دانشگاه هستند، الآن دارن به
يکي از خواهران ‏مخالف دولت تجاوز مي کنند، تا ده دقيقه ديگه تشريف مي
آرن….‏

استادمددکار سه دقيقه بعد استاد در حالي که زيپش را بالا مي کشد و سرش را پائين مي اندازد، ‏وارد مي شود. ‏

محمود جراح: البته کاري که شما کرديد کار بسيار زشتي بود و بعدا مجازات مي شي….‏

وزير اطلاعات:…. حاج آقا! هيچ مدرکي عليه ايشون وجود نداره…..‏

محمود جراح: بسيار خوب، شما بفرمائيد اين دارويي که شما، يعني دولت نهم
کشف کرده و ‏خبر خوش اون رو تا آخرين دقايق عمر دولت، يعني همين امشب
اعلام مي کنيم، عوارض ‏جانبي نداره؟ مثلا باعث بيماري خاصي نمي شه؟

دکتر مددکار: نه، هيچ مشکلي نداره، در حقيقت ما ملت رو شيمي درماني مي
کنيم و موهاشون ‏مي ريزه، يک خطر کوچک وجود داره که ممکنه بيمار فوت کنه،
ولي فايده بزرگش اينه که ‏سي درصد از کل هزينه کشور کم مي شه. ‏

محمود جراح: بسيار خوب، پس فعلا بکلي کچلش کنيد که مشکلات رو يکي يکي حل کنيم. ‏

‏( بيمار را کچل مي کنند. بلافاصله يک سوم واردات کشور متوقف شده و سي درصد نيروي ‏انتظامي نيز استعفا داده و وارد سپاه مي شوند.) ‏


مشاور فرهنگي: از نظر ما يکي از مهم ترين مشکلات اين بيمار اينه که
چشماش مي بينه و به ‏همين دليل چيزهايي رو مي خواد که عملا با اساس نظام
تعارض داره، مثلا مي ره خارج از ‏کشور و اونجا رو مي بينه، ماهواره مي
بينه، از اينترنت استفاده مي کنه، جنس مخالف رو مي ‏بينه، عکس هاي قديمي
رو مي بينه، و همين باعث مي شه دائما انتظاراتش بالا بره، و همه ‏اينها
هزينه است. ‏

محمود جراح: يعني مي فرمائيد چشماش رو کور کنيم؟

مشاور فرهنگي: نه، من دقيقا چنين نظري ندارم، ولي آيا راه ديگري هم هست؟

وزير اطلاعات: من مخالفم، چون اگر قرار باشه همه کور بشن، منابع ما هم مشکل پيدا مي ‏کنند، به نظر من بايد راه ديگري پيدا کرد….‏

محمود جراح به وزير اطلاعات: ببينم، من طرفدار کور کردن بيمار بودم؟

وزير اطلاعات: نه، شما در اين مورد چيزي نفرموديد….‏

محمود جراح: پس لازم نيست شما استعفا بديد، چون با من مخالفت نکرديد…. آهاي! وزير ‏علوم! تو راه حلي سراغ نداري؟

وزير علوم: ما يک دکتر مددجو داريم که ايشون متخصص چشم و مسوول حراست
دانشگاهه، ‏همين الآن هم خبر داد که به يکي از خواهران تجاوز کرده و آماده
خدمتگذاري هست و ‏رضايت همسر هم داره و هيچ مدرکي هم عليه ايشون وجود
نداره، الآن ايشون وارد مي شه….‏


‏( دکتر مددجو با يک عصاي سفيد وارد مي شود و سلام مي کند.)‏

محمود جراح: خوب! استاد! بفرمائيد ما چي کارش کنيم؟

استاد مددجو: ما روي چشم خيلي کار کرديم، اصولا چشم يکي از مهم ترين عوامل
توليد کننده ‏هزينه براي کشور هست، هم باعث فساد مي شه و هم تقاضا براي
توليد ايجاد مي کنه، ولي ‏تجربه شخصي من که کمي هم نابينا هستم نشون مي ده
که کور کردن مردم خيلي در اين مورد ‏تاثير نداره، چون قدرت تخيل افراد رو
بالا مي بره که همين موضوع گاهي هزينه اقتصادي ‏اش از ديدن بيشتره، به
همين دليل من با کور شدن بيمار مخالفم، ولي ما مي تونيم کاري کنيم ‏که
بيمار هم چشمش چپ بشه و هم دچار نزديک بيني بشه. در اين صورت اولا همه چيز
رو ‏دوبرابر مي بينه و آمارهاي دولتي رو قبول مي کنه، و از طرف ديگه اگر
دچار نزديک بيني ‏بشه، فکر مي کنه هميني که هست خوبه و ديگه دلش نمي خواد
به آينده يا گذشته فکر کنه. ‏

محمود جراح: موافقم، همين رو عمل کنيد. اين يک جراحي درست و حسابي اقتصادي
است، ‏تا اينجا با حساب هايي که کرديم شصت درصد بودجه کاهش پيدا کرده و ما
هيچ مشکلي هم ‏براي مردم بوجود نياورديم.‏

‏( دکتر مددجو چشم بيمار را عمل مي کند و چشم بيمار بلافاصله هم چپ و هم نزديک بين مي ‏شود.)‏


مشاور فرهنگي: الآن ديگه فقط مي مونه سه تا مشکل، دو تاش از همه مهم
تره، اول از همه ‏مغز بيماره، ما بررسي کرديم ديديم اين بيمار گاهي نشون
مي ده که مغزش کار نمي کنه، اما ‏در حقيقت داره به ما دروغ مي گه، فقط چون
حرف نمي زنه، ما فکر مي کنيم فکر هم نمي ‏کنه، يک مشکل بزرگ هم زبونشه،
بخش وسيعي از هزينه هاي وزارت اطلاعات و ارشاد و ‏توليدات فرهنگي و مشکلات
سياسي بخاطر اين دوتاست. براي اين ها هم بايد فکري کرد.‏

وزير اطلاعات: ما مشکل مغزش رو مي تونيم راحت حل کنيم…‏

محمود جراح: نه، مخالفم، اگر بيمار مغز نداشته باشه، هزينه اش زياد مي شه….‏

وزير اطلاعات: نه، من اتفاقا موافقم، يعني منظورم اينه که اصلا نمي گم
مغزشو دربياريم، ‏فقط ما و نيروي انتظامي و وزارت علوم و وزارت خارجه و
صدا و سيما و رئيس جمهور مي ‏تونيم يک پروژه رو اجرا کنيم و کاري کنيم که
هر چي مغز هست فرار کنه و بره، احتياج به ‏جراحي هم نداره، راحت.‏

محمود جراح: پيشنهادتون چيه؟ فقط يادتون باشه ما دقيقا چهارده ساعت وقت داريم….‏

وزير اطلاعات: پنج ساعت براي ما کافيه. راهش اينه که خود شما، يعني آقاي
رئيس جمهور ‏هر کاري که دوست داريد براي اين مملکت بکنيد، ولي الآن نمي
تونيد بکنيد، همه رو در يک ‏سخنراني سه ساعته همين الآن اعلام کنيد. همه
آرمان هاي خودتون رو بگذاريد روي ميز، ‏بگيد که اگر مديريت جهان در دست
تون قرار بگيره چه مي کنيد. بگيد که جامعه آرماني که ‏مي خواهيد درست کنيد
چي هست. سه ساعت سخنراني کنيد، همزمان هم وزارت خارجه و ‏نيروي انتظامي
اعلام کنه که براي بيرون رفتن از ايران هيچ مشکلي در هيچ مرزي وجود
‏نداره، من قول مي دم مشکل مغز حل مي شه و هر چي مغز مزاحم هست فرار مي
کنه. اون ‏ها هم که برن ديگه مشکل زبون نداريم. اون رو ما خودمون موردي حل
مي کنيم.‏


‏( محمود جراح در همان محل شروع به سخنراني مي کند و گفته هاي او از
همه شبکه هاي ‏راديويي و تلويزيوني پخش مي شود. نيروي انتظامي هم اعلام مي
کند که مرزها باز است. ‏بيمار تکاني مي خورد و در همان حالت بيهوشي شروع
مي کند به شعار دادن و فرياد مي زند، ‏‏” صل علي محمد، بوي احمدي آمد”)‏


معاون وزير بهداشت بيمار را معاينه مي کند و مي گويد: مغزش کار نمي کنه، مشکل حله.‏

محمود جراح: خب خدا رو شکر، الآن ديگه فکر مي کنم ما موفق شديم جراحي بزرگ ‏اقتصادي رو انجام بديم. ديگه مشکلي نيست؟


وزير اطلاعات نزديک به مشاور فرهنگي مي شود و زير گوش او چيزي مي گويد،
مشاور ‏فرهنگي مي خندد و مي گويد: نه آقا! اون که چيزي نيست، اون درست کار
مي کنه، هر چي ‏هم بيشتر کار کنه مشکلي نيست….‏

وزير علوم به مشاور فرهنگي: قضيه چيه؟

مشاور فرهنگي زير گوش وزير علوم چيزي مي گويد، وزير علوم مي خندد و مي
گويد: اتفاقا ‏در اين مورد هيچ مشکلي نداريم، بدن سالم همينه، اقتصاد سالم
هم واردات داره هم صادرات، ‏هر چي بيشتر کار کنه مشکلي نيست.‏


ساعت يازده شب است، بيمار دراز کشيده و گاهي شعار مي دهد، رئيس جمهور
لباس جراحي ‏را در مي آورد، وارد دستشوئي مي شود و پس از چهار سال بيرون
مي آيد.

.



نویسنده » احمد » ساعت 5:27 عصر روز پنجشنبه 27 تير 1387

رئيس جمهور: حتي اگر يک روز به پايان دولت نهم مانده باشد، جراحي اقتصادي را انجام خواهم داد.‏

شرح صحنه

يک اتاق عمل، بيماري به نام ايران خانم روي تخت خوابيده، هاله نور توسط
پروژکتورها بر ‏وي تابيده، تعدادي از اعضاي کابينه با لباس جراحان بالاي
سر بيمار ايستاده اند. ‏


شخصيت ها: ‏

دکتر احمدي نژاد يک چهارپايه زير پايش گذاشته و يک ماسک جراحي جلوي دهانش زده و ‏مشغول جراحي است. ‏

وزير ارشاد با تعدادي قيچي و تيغ جراحي در يک سيني ايستاده است.‏

وزير اقتصاد و دارايي تند و تند خبرها و آمارهاي مربوط به تغيير وضع بيمار را مي گويد.‏

فرمانده نيروي انتظامي با چماق و مواد بيهوش کننده بالاي سر بيمار ايستاده
و به محض اينکه ‏بيمار به هوش مي آيد با چماق توي سرش مي زند و براي بيهوش
کردنش از اسپري استفاده ‏مي کند.‏

وزير اطلاعات گروهي از اقتصاددانان که فاميل بيمار هستند، را در گوشه اي
نشانده و به ‏زور در حال گرفتن رضايتنامه از آنان براي جراحي بيمار است.‏

وزير بهداشت و درمان به عنوان دستيار و مشاور جراحي کنار محمود جراح ايستاده است.‏

معاون وزير بهداشت پس از استعفاي او وارد صحنه مي شود.‏

زريبافان به عنوان دستيار جراح دائما عرق دکتر را با دستمال يزدي خشک مي کند و به او ‏آخرين اطلاعات را مي دهد.‏

استاد مددکار معاون سابق دانشگاه زنجان دستيار جراح ومسوول تجاوز

استاد مددجو معاون سابق وزارت علوم و متخصص چشم و مسوول حراست بيمار ‏

مديرعامل صدا و سيما و مشاور تبليغاتي رئيس جمهور در حال فيلمبرداري از جراحي هستند.‏

وزير امور خارجه تعدادي از نخست وزيران را از توگو و سودان و مالي و زيمبابوه آورده تا ‏صحنه را تماشا کنند.‏


محمود جراح: رضايت نامه فاميل بيمار رو گرفتين؟

وزير اطلاعات: نيم ساعت ديگه طول مي کشه، بچه ها دارن چپ و راستش مي کنن،
قول داده ‏که هم رضايت بده هم جلوي تلويزيون اعتراف کنه که هر چي شما
بگين….‏

محمود جراح: اعتراف تلويزيوني لازم نيست، کارهاي تلويزيوني رو خودم مي کنم.‏

مديرعامل صدا و سيما: دوربين آماده، صدا آماده، هاله نور آماده، شروع مي کنيم.‏


محمود جراح لبخندي به دوربين مي زند و رو به وزير ارشاد: لطفا قيچي….‏

وزير ارشاد قيچي را مي دهد. رئيس جمهور يک بخش از بدن بيمار را قطع کرده و توي ‏سطل مي اندازد.‏

زريبافان: دکتر! اينو براي چي قطع کردين؟ براي جراحي اقتصادي؟ ‏

محمود جراح: بله، اولا اينجوري انرژي هسته ايش کنترل مي شه و ثانيا ديگه نمي تونه ‏مقاومت کنه. ‏

محمود جراح به وزير ارشاد: تيزي، لطفا!‏

وزير ارشاد چاقوي تيزي را به دست جراح مي دهد. جراح شکم بيمار را باز مي کند و به ‏دنبال چيزي مي گردد، ولي پيدا نمي کند…‏

محمود جراح از وزير بهداشت: ببينم، کليه اش بالاي قفسه سينه بود يا پائين؟

وزير بهداشت و درمان: اجازه بدين بپرسم( تلفن مي زند) مي گن پائين، دو تاست. ‏

محمود جراح: ولي اينجا يکي بيشتر نيست…‏

وزير اقتصاد: ايشون يکي بيشتر نداره، وقتي قيمت مسکن بالا رفت، يکي شو فروخت…‏

محمود جراح: بسيار خوب، اين چيه اينجا؟

وزير بهداشت: اين آپانديسه….‏

محمود جراح: اسمشو شنيدم، به چه درد مي خوره؟

وزير بهداشت: کاربرد خاصي نداره، فقط وقتي درد گرفت بايد عملش کنيم و بندازيمش دور.‏

محمود جراح: پس مثل روزنامه چي ها مي مونه… ( آپانديس را مي کند و مي اندازد دور)‏


وزير اقتصاد: حاج آقا! بيمار يک مقداري مصرفش بالاست و هزينه زياد
توليد مي کنه. به ‏نظرم معده شو کوچيک کنين که مصرف مواد غذايي اش بياد
پائين.‏

محمود جراح: مي شه کلا معده رو برداشت؟ ‏

وزير بهداشت: هر چي شما بفرمائين، ولي اگر يک مقدار کمي باقي بمونه بد
نيست، هم غذا ‏مي خوره، هم اينکه زيادي گرسنه اش نمي شه، براي رژيم هم
خوبه.‏


محمود جراح معده را کوچک مي کند. بعد نگاهي به روده کوچک مي کند و مي گويد: ‏

‏- اين چرا اينقدر درازه؟ به نظر مي رسه خيلي دست و پاگير بايد باشه، چه
لزومي داره اين ‏همه روده دست و پاگير در اين بيمار وجود داشته باشه؟

وزير بهداشت: به نظر من تا سه چهارمش رو مي تونين قطع کنين، چون تنها کاري
که مي ‏کنه اينه که غذا رو هضم مي کنه. با اين وضعيت که پيش مي ره مي شه
عادتش داد هضم شده ‏بخوره، اگر قرار باشه در ميزان معده صرفه جويي بشه،
روده به اين درازي هم نه براي نظام ‏خوبه، نه براي آينده کشور.‏

محمود جراح مقداري از روده را در مي آورد و مي ريزد توي سطل آشغال. ‏


بيمار لحظه اي به هوش مي آيد، مسوول نيروي انتظامي بلافاصله مرحله بعدي
طرح امنيت ‏اجتماعي را اجرا کرده و او را بيهوش مي کند. بعد محمود جراح شش
بيمار را نشان مي دهد ‏و از وزير بهداشت و درمان مي پرسد: ‏

‏- اين قلب شه؟ چقدر بزرگ و سفيده، واقعا اين ملت ايران چه دلي داره،
آمريکا مي خواد در ‏مقابل اين ملت با اين قلب مقاومت کنه؟ فتبارک الله
احسن الخالقين….‏

وزير بهداشت و درمان: حاج آقا! اجازه مي دين استعفا بدم يا مي تونم نظرم رو بگم؟

محمود جراح: امروز روز آخر دولت نهمه، ولي نظرت رو بگو، هر کسي مي تونه در دولت ‏نظرش رو بده. بفرما….‏

وزير بهداشت: حاج آقا! اين ريه بيمار هست، قلبش نيست، قلب اون وره… ‏

محمود جراح: شوخي کردم، مي دونستم ششه، مي خواستم ببينم تو چقدر مي دوني، مگر اون ‏يکي اسمش ريه نيست؟

وزير بهداشت: کاملا صحيحه، شما اين اطلاعات پزشکي رو از کجا آوردين؟ ‏

محمود جراح: اين ريه يا به قول شما فرنگ رفته ها شش بيمار اوضاعش چطوره؟ ‏

وزير اطلاعات: اين بخش خطرناکي است، دائم نفس کش مي طلبه و هر چي هواي
تازه وارد ‏مملکت مي شه از همين جا جذب مي شه، بخصوص جريانات مساله دار که
با هواي نفس هم ‏ارتباط داره. ‏

محمود جراح: حالا براي يک جراحي بزرگ چي کارش کنيم؟

وزير بهداشت: براساس ارزيابي ما از هواي تهران تقريبا سه چهارم ريه بيمار
بخاطر آلودگي ‏هوا و مصرف سيگار از بين رفته، به نظر من يک کمي باقي
بگذاريد، بقيه شو در بيارين. ‏

محمود جراح سه چهارم ريه بيمار را درمي آورد و بخشي از آن را باقي مي گذارد. ‏


وزير اطلاعات: دکتر! از همه مهم تر قلب بيماره، اين بيمار هر کاري کني
دلش با ما نيست. ‏ممکنه به زبون چيزي بگه، ولي ما شنود کرديم، اطلاع دقيق
داريم، اين قلبش با ما نيست. ‏

وزير بهداشت و درمان: من مخالفم، چون اگر قلبش رو وردارين مي ميره. اون
وقت کسي ‏نيست که ما اداره اش کنيم. البته من با نظر وزير اطلاعات اصلا
نمي خوام مخالفت کنم، فقط ‏به عنوان دکتر عرض کردم. ‏

محمود جراح: دست شما درد نکنه، پيشنهاد خوبيه، قلبش رو نگه مي داريم، ولي
شما هم چون ‏دو بار در يک جلسه مخالفت کردي، خودت برو تا شب نشده و کابينه
نهم تموم نشده يک ‏مشکل خانوادگي پيدا کن و استعفا بده، من همين الآن مي
گم آقاي الهام تکذيب کنه، ولي شما ‏خودت برو. ‏

وزير بهداشت: اتفاقا مشکل خانوادگي آماده هم دارم، پدر خانومم پاش فردا مي
شکنه من بايد ‏هر روز پيشش باشم، خيلي ممنون که موافقت فرموديد… پس من
مرخصم؟

محمود جراح: بله، زودتر برو بيرون، يک معاوني چيزي بفرست به جاي خودت بياد اينجا، ‏ديگه مرخصي، خداحافظ….‏

وزير بهداشت موبايلش را روشن مي کند: الو، راديو فردا؟ من مي خواستم خبر
استعفا و ناگفته ‏هاي خودم رو از دولت نهم بگم….. ( وزير بهداشت از اتاق
عمل خارج مي شود.)‏


محمود جراح سپس وزير اقتصاد را صدا مي کند: به نظر من دست راستش زيادي
درازه، ‏اينطور نيست؟ شما فکر نمي کني علت رشد مفاسد اقتصادي بيمار همين
دراز بودن دست ‏راست باشه؟ ‏

وزير اطلاعات: از نظر اداره ما اصولا دست راست بيمار توي دست دشمنه، تا به
حال هم ‏چند بار ديديم که همين دست از آستين غرب خارج شده، فيلم و عکس هم
داريم، البته در مورد ‏دست چپ بايد خدمت تون بگم که دست چپش چون مدتها هيچ
کاري نکرده قانقاريا گرفته و ‏هيچ نگراني نداره. براي حفظ ظاهر اگر باقي
بمونه از نظر جهاني بهتره….‏

وزير خارجه: ايشون صحيح مي فرمايند، اصولا دست چپ در سطح جهاني بهتره که ديده ‏بشه، اما در داخل نبايد تکون بخوره.‏


محمود جراح دست راست بيمار را قطع مي کند و مي اندازد توي سطل آشغال. و بعد وزير ‏راه را صدا مي کند.‏

محمود جراح: وضع پاي بيمار چطوره؟

وزير راه: پاي راستش زيادي گاز مي ده، پاي چپش هم که دائما ترمز مي گيره، اما وقتي پياده ‏است مشکلي نداريم. ‏

محمود جراح: از نظر اقتصادي فايده اي هم داره؟ ‏

وزير راه: اگر يک راهي پيدا کنيم که پاي بيمار حرکت نکنه، ولي ايستادگي
بکنه، به نفع نظام ‏هست. چون وقتي راه مي ره، يا مي ره جلو که ما رو از
انقلاب دور مي کنه، يا مي ره عقب ‏که ملت ناراضي مي شن، يا مي ره به راست
که در جهت اهداف استکبار قرار مي گيره، يا ‏مي ره به چپ که باعث تندروي مي
شه، بهتره حرکت نکنه ولي ايستادگي بکنه. ‏

محمود جراح: من فکر مي کنم بهترين راه پاي بندي به اصول و پايداري در
مواضع هسته اي ‏است. البته فعلا بيمار مواضع هسته اي اش رو از دست داده،
ولي مي تونه روي مواضع هسته ‏اي ما پايداري کنه. به نظرم چهار سال پاش رو
گچ بگيريم.‏


در همين موقع معاون وزير بهداشت و سرپرست جديد وزارتخانه وارد شده و بلافاصله شروع ‏مي کند به گچ گرفتن پاهاي بيمار…‏

مشاور فرهنگي: دکتر! من پيشنهاد مي کنم يک جراحي پلاستيک هم روي صورتش انجام ‏بشه، مواردي هست که بايد اصلاح بشه.‏

وزير ارشاد: بله، ما هم در اين مورد برخلاف موارد ديگه نظراتي داريم.‏

محمود جراح: بفرمائيد چه کنيم؟

وزير ارشاد: بخش وسيعي از هزينه هاي دولت صرف قيافه ايشون مي شه، سالي دو
ميليون ‏نفر دو دستگير مي کنيم چون موهاشون يا بلنده يا کوتاهه يا رنگ شده
يا بيرونه يا سيخه يا ‏گيس شده يا مش شده، به نظرم موهاش رو بايد از ته
بتراشيم، اينجوري هم در واردات لوازم ‏زيبايي و رنگ مو و سشوار و هزينه
آرايشگاه و هزينه تعطيل آرايشگاه و هزينه نيروي ‏انتظامي و هزينه نظامي
صرفه جويي مي شه، ما حساب کرديم اگر ملت ايران کلا کچل باشند، ‏هزينه دولت
يک سوم کم مي شه… اين يک جراحي بزرگه.‏

محمود جراح: البته اين نکته رو خودم قبلا به شما گفته بودم، ولي خيلي
ممنون که گفتيد، ولي ‏مشکل اينه که اگر کچل بشه دوباره مو در مي آره.‏

وزير علوم: يکي از اساتيد بزرگ که از معاونين وزارت هست، داره روي يک
دارويي تحقيق ‏مي کنه که باعث مي شه رشد مو بکلي متوقف بشه و يک سوم از کل
بودجه صرفه جويي ‏بشه. ‏

محمود جراح: ايشون رو احضار کنيد بيان اينجا….‏

وزير علوم: الآن دستشون بنده، ايشون استاد دانشگاه هستند، الآن دارن به
يکي از خواهران ‏مخالف دولت تجاوز مي کنند، تا ده دقيقه ديگه تشريف مي
آرن….‏

استادمددکار سه دقيقه بعد استاد در حالي که زيپش را بالا مي کشد و سرش را پائين مي اندازد، ‏وارد مي شود. ‏

محمود جراح: البته کاري که شما کرديد کار بسيار زشتي بود و بعدا مجازات مي شي….‏

وزير اطلاعات:…. حاج آقا! هيچ مدرکي عليه ايشون وجود نداره…..‏

محمود جراح: بسيار خوب، شما بفرمائيد اين دارويي که شما، يعني دولت نهم
کشف کرده و ‏خبر خوش اون رو تا آخرين دقايق عمر دولت، يعني همين امشب
اعلام مي کنيم، عوارض ‏جانبي نداره؟ مثلا باعث بيماري خاصي نمي شه؟

دکتر مددکار: نه، هيچ مشکلي نداره، در حقيقت ما ملت رو شيمي درماني مي
کنيم و موهاشون ‏مي ريزه، يک خطر کوچک وجود داره که ممکنه بيمار فوت کنه،
ولي فايده بزرگش اينه که ‏سي درصد از کل هزينه کشور کم مي شه. ‏

محمود جراح: بسيار خوب، پس فعلا بکلي کچلش کنيد که مشکلات رو يکي يکي حل کنيم. ‏

‏( بيمار را کچل مي کنند. بلافاصله يک سوم واردات کشور متوقف شده و سي درصد نيروي ‏انتظامي نيز استعفا داده و وارد سپاه مي شوند.) ‏


مشاور فرهنگي: از نظر ما يکي از مهم ترين مشکلات اين بيمار اينه که
چشماش مي بينه و به ‏همين دليل چيزهايي رو مي خواد که عملا با اساس نظام
تعارض داره، مثلا مي ره خارج از ‏کشور و اونجا رو مي بينه، ماهواره مي
بينه، از اينترنت استفاده مي کنه، جنس مخالف رو مي ‏بينه، عکس هاي قديمي
رو مي بينه، و همين باعث مي شه دائما انتظاراتش بالا بره، و همه ‏اينها
هزينه است. ‏

محمود جراح: يعني مي فرمائيد چشماش رو کور کنيم؟

مشاور فرهنگي: نه، من دقيقا چنين نظري ندارم، ولي آيا راه ديگري هم هست؟

وزير اطلاعات: من مخالفم، چون اگر قرار باشه همه کور بشن، منابع ما هم مشکل پيدا مي ‏کنند، به نظر من بايد راه ديگري پيدا کرد….‏

محمود جراح به وزير اطلاعات: ببينم، من طرفدار کور کردن بيمار بودم؟

وزير اطلاعات: نه، شما در اين مورد چيزي نفرموديد….‏

محمود جراح: پس لازم نيست شما استعفا بديد، چون با من مخالفت نکرديد…. آهاي! وزير ‏علوم! تو راه حلي سراغ نداري؟

وزير علوم: ما يک دکتر مددجو داريم که ايشون متخصص چشم و مسوول حراست
دانشگاهه، ‏همين الآن هم خبر داد که به يکي از خواهران تجاوز کرده و آماده
خدمتگذاري هست و ‏رضايت همسر هم داره و هيچ مدرکي هم عليه ايشون وجود
نداره، الآن ايشون وارد مي شه….‏


‏( دکتر مددجو با يک عصاي سفيد وارد مي شود و سلام مي کند.)‏

محمود جراح: خوب! استاد! بفرمائيد ما چي کارش کنيم؟

استاد مددجو: ما روي چشم خيلي کار کرديم، اصولا چشم يکي از مهم ترين عوامل
توليد کننده ‏هزينه براي کشور هست، هم باعث فساد مي شه و هم تقاضا براي
توليد ايجاد مي کنه، ولي ‏تجربه شخصي من که کمي هم نابينا هستم نشون مي ده
که کور کردن مردم خيلي در اين مورد ‏تاثير نداره، چون قدرت تخيل افراد رو
بالا مي بره که همين موضوع گاهي هزينه اقتصادي ‏اش از ديدن بيشتره، به
همين دليل من با کور شدن بيمار مخالفم، ولي ما مي تونيم کاري کنيم ‏که
بيمار هم چشمش چپ بشه و هم دچار نزديک بيني بشه. در اين صورت اولا همه چيز
رو ‏دوبرابر مي بينه و آمارهاي دولتي رو قبول مي کنه، و از طرف ديگه اگر
دچار نزديک بيني ‏بشه، فکر مي کنه هميني که هست خوبه و ديگه دلش نمي خواد
به آينده يا گذشته فکر کنه. ‏

محمود جراح: موافقم، همين رو عمل کنيد. اين يک جراحي درست و حسابي اقتصادي
است، ‏تا اينجا با حساب هايي که کرديم شصت درصد بودجه کاهش پيدا کرده و ما
هيچ مشکلي هم ‏براي مردم بوجود نياورديم.‏

‏( دکتر مددجو چشم بيمار را عمل مي کند و چشم بيمار بلافاصله هم چپ و هم نزديک بين مي ‏شود.)‏


مشاور فرهنگي: الآن ديگه فقط مي مونه سه تا مشکل، دو تاش از همه مهم
تره، اول از همه ‏مغز بيماره، ما بررسي کرديم ديديم اين بيمار گاهي نشون
مي ده که مغزش کار نمي کنه، اما ‏در حقيقت داره به ما دروغ مي گه، فقط چون
حرف نمي زنه، ما فکر مي کنيم فکر هم نمي ‏کنه، يک مشکل بزرگ هم زبونشه،
بخش وسيعي از هزينه هاي وزارت اطلاعات و ارشاد و ‏توليدات فرهنگي و مشکلات
سياسي بخاطر اين دوتاست. براي اين ها هم بايد فکري کرد.‏

وزير اطلاعات: ما مشکل مغزش رو مي تونيم راحت حل کنيم…‏

محمود جراح: نه، مخالفم، اگر بيمار مغز نداشته باشه، هزينه اش زياد مي شه….‏

وزير اطلاعات: نه، من اتفاقا موافقم، يعني منظورم اينه که اصلا نمي گم
مغزشو دربياريم، ‏فقط ما و نيروي انتظامي و وزارت علوم و وزارت خارجه و
صدا و سيما و رئيس جمهور مي ‏تونيم يک پروژه رو اجرا کنيم و کاري کنيم که
هر چي مغز هست فرار کنه و بره، احتياج به ‏جراحي هم نداره، راحت.‏

محمود جراح: پيشنهادتون چيه؟ فقط يادتون باشه ما دقيقا چهارده ساعت وقت داريم….‏

وزير اطلاعات: پنج ساعت براي ما کافيه. راهش اينه که خود شما، يعني آقاي
رئيس جمهور ‏هر کاري که دوست داريد براي اين مملکت بکنيد، ولي الآن نمي
تونيد بکنيد، همه رو در يک ‏سخنراني سه ساعته همين الآن اعلام کنيد. همه
آرمان هاي خودتون رو بگذاريد روي ميز، ‏بگيد که اگر مديريت جهان در دست
تون قرار بگيره چه مي کنيد. بگيد که جامعه آرماني که ‏مي خواهيد درست کنيد
چي هست. سه ساعت سخنراني کنيد، همزمان هم وزارت خارجه و ‏نيروي انتظامي
اعلام کنه که براي بيرون رفتن از ايران هيچ مشکلي در هيچ مرزي وجود
‏نداره، من قول مي دم مشکل مغز حل مي شه و هر چي مغز مزاحم هست فرار مي
کنه. اون ‏ها هم که برن ديگه مشکل زبون نداريم. اون رو ما خودمون موردي حل
مي کنيم.‏


‏( محمود جراح در همان محل شروع به سخنراني مي کند و گفته هاي او از
همه شبکه هاي ‏راديويي و تلويزيوني پخش مي شود. نيروي انتظامي هم اعلام مي
کند که مرزها باز است. ‏بيمار تکاني مي خورد و در همان حالت بيهوشي شروع
مي کند به شعار دادن و فرياد مي زند، ‏‏” صل علي محمد، بوي احمدي آمد”)‏


معاون وزير بهداشت بيمار را معاينه مي کند و مي گويد: مغزش کار نمي کنه، مشکل حله.‏

محمود جراح: خب خدا رو شکر، الآن ديگه فکر مي کنم ما موفق شديم جراحي بزرگ ‏اقتصادي رو انجام بديم. ديگه مشکلي نيست؟


وزير اطلاعات نزديک به مشاور فرهنگي مي شود و زير گوش او چيزي مي گويد،
مشاور ‏فرهنگي مي خندد و مي گويد: نه آقا! اون که چيزي نيست، اون درست کار
مي کنه، هر چي ‏هم بيشتر کار کنه مشکلي نيست….‏

وزير علوم به مشاور فرهنگي: قضيه چيه؟

مشاور فرهنگي زير گوش وزير علوم چيزي مي گويد، وزير علوم مي خندد و مي
گويد: اتفاقا ‏در اين مورد هيچ مشکلي نداريم، بدن سالم همينه، اقتصاد سالم
هم واردات داره هم صادرات، ‏هر چي بيشتر کار کنه مشکلي نيست.‏


ساعت يازده شب است، بيمار دراز کشيده و گاهي شعار مي دهد، رئيس جمهور
لباس جراحي ‏را در مي آورد، وارد دستشوئي مي شود و پس از چهار سال بيرون
مي آيد.

.



نویسنده » احمد » ساعت 5:26 عصر روز پنجشنبه 27 تير 1387

بررسي مقايسه‌اي آمارهاي اعلام‌شده توسط بانک مرکزي، از قيمت
خرده‌فروشي مواد غذايي در هفته‌ منتهي به 21/4/87 (هفته گذشته) و هفته
منتهي به 22/4/86 از تورم 82 / 45 درصدي مواد غذايي خبر مي‌دهد.

 اين رقم ميانگين تورم متوسط يازده گروه از مواد غذايي است که قيمت آنها در سايت بانک مرکزي درج شده است.

جالب
آن‌که بر اساس اين آمار، بهاي گروه ميوه‌هاي تازه نسبت به سال قبل 5 درصد
کاهش داشته است، اما ده گروه ديگر، شاهد افزايش قيمت بوده‌اند.


در اين ميان گروه برنج با 238 درصد، رکورددار تورم مواد غذايي است و تورم ديگر گروه‌هاي مواد غذايي به اين شرح است:

شاخص‌هاي
فوق در حالي به دست آمده‌اند که قيمت‌هاي فرض شده توسط بانک مرکزي در
بسياري از موارد مربوط به سال‌هاي قبل است. براي مثال، قيمت کره و پنير
پاستوريزه در گزارش‌هاي مذکور طي يک سال گذشته تقريبا ثابت فرض شده‌اند.
در حالي که قيمت اين کالاها در هفته‌هاي اخير حتي توسط شرکت دولتي پگاه 30
تا 50 درصد گرانتر از سال گذشته به فروش مي‌رسند.
به کجا مي خوايم برسيم. مي گن ايراني جماعت بهترين مردمان دنيا هستن. آره ديگه، هر بلايي سرشون مياد صداشون در نمايد. کجاي دنيا مردمايي از اين بهتر پيدا ميشه؟



نویسنده » احمد » ساعت 4:12 صبح روز چهارشنبه 26 تير 1387

قضيه اول: محمود احمدي نژاد گفت « ايرانيان خارج از کشور دلبسته نظام، امام و رهبري هستند.»
سووال قضيه اول: از کجا مي فهميم که ايرانيان خارج از کشور دلبسته نظام، امام و رهبري هستند؟


 


1) از اينکه چند ميليون نفرشان از ترس نظام، امام و رهبري از کشور فرار کردند و در خارج از کشور زندگي مي کنند.
2) البته همه ايرانياني که در خارج از کشور زندگي مي کنند، از ترس فرار نکردند، بلکه گروهي از آنان همينجوري از کشور رفته اند، منتهي از بس به نظام، امام و رهبري علاقه دارند، جرات نمي کنند به ايران برگردند.
3) و صد البته که بسياري از ايرانيان خارج از کشور، کساني هستند که نه تنها از ترس فرار نکردند، بلکه بعد از سالها به ايران برگشتند و پس از بازگشت به اتهام دشمني با نظام، امام و رهبري دستگير شدند. آنها وقتي سووال کردند شما که ما را نمي شناسيد از کجا فهميديد ما با نظام، امام و رهبري دشمن هستيم؟ مامور مربوطه گفت: از اينجا که ايراني هستيد و در خارج از کشور زندگي مي کنيد.
4) آقاي احمدي نژاد در چهار يا پنج سفر خارجي با هزار ايراني خارج از کشور ملاقات کرده و فهميد که لابد آن چهار ميليوني که در خارج از ايران زندگي مي کنند، شبيه همين هزار نفري هستند که به ملاقات او مي آيند.
5) يکي از مهم ترين چيزهايي که نشان مي دهد ايرانيان خارج از کشور تا چه حد دلبسته نظام، امام و رهبري هستند، اين است که وقتي اين دلبستگان به نظام، امام و رهبري به ايران برمي گردند، آنها را دستگير مي کنند و وقتي اين ايرانيان در زندان مي گويند که دلبسته نظام، امام و رهبري هستيم، آنها را کتک مي زنند و مي گويند، غلط کرديد، شما جاسوس آمريکا و اسرائيل هستيد.
6) يک دليل محکم که ميزان دلبستگي ايرانيان خارج از کشور را به نظام، امام و رهبري نشان مي دهد، اين است که ايرانيان خارج از کشور هم مثل ايرانيان داخل کشور هستند که دلبستگي به نظام، امام و رهبري از همه جاي آنها معلوم است و گاهي تا يکي دو ساعت بعد هم نشت مي کند، طبيعي است که ايرانيان خارج از کشور هم مثل داخلي ها دلبستگي زيادي دارند، البته دلبستگي خارج از کشوري ها کمي بيشتر است، چون داخلي ها نزديک هستند و مي دانند دقيقا چه خبر است.
7) اصولا ايرانيان خارج از کشورکه بسياري از آنها هر سال يک بار به ايران سر مي زنند و مورد بازجويي و آزار و اذيت قرار مي گيرند و بچه هاي شان در طول سفر متهم به فساد اخلاقي مي شوند و هزار بدبختي ديگر، واقعا اگر اين ايرانيان دلبسته نظام، امام و رهبري نبودند، چه دليلي داشت که با همه اين بدبختي ها دوباره به ايران برگردند؟



نویسنده » احمد » ساعت 11:25 عصر روز پنجشنبه 15 فروردين 1387

تو اين يک ماهه که مطلب ننوشنم ، داشتم خودمو براي شرکت در هشتمين دوره انتخابات مجلس آماده مي کردم تا بتونم حضوري هرچه پرشورتر داشته باشم تا بتونم مشتي هرچه محکمتر بر دهان ياوه گويان جهاني بزنم و به اونا بگ آخه اسکلا مگه من احمقم که راي ندم؟ خونه ندارم که دارم، ماشين ندارم که دارم، زن ندارام که اووووَ ….3 تا، کار درست حسابي ندارم که دارم، همه چي گل و بلبل نيست که هست،…………..


فرصت رو مغتنم مي دونم و از حضور ميليوني و زير 30% شما ملت شهيد پرور هم تشکر و قدر داني ميکنم. طبق آخرين اخبار رسيده با اين مشت محکمي که شما ملت بزرگ بر دهان آمريکا زديد نه تنها دهان و دندان، بلکه لوزالمعده، روده کوچک و بزرگ و اندام تحتاني وي را نيز مورد اصابت شديد قرار داده ايد.


درساي اين ترم به شدت سنگين تشريف دارن:


 


اقتصاد خرد: د. مهدي زاده


روشهاي کمي در تصميم گيري من(مديران): د. مومني


حسابداري براي من: د. مهراني


حقوق تجارت: د. عرفاني


اينا درسهاي ترم اول ارشد MBA  هستن. قابل توجه اونايي که مي خوان بدونن.


البت تو دانشگاههاي مختلف فرق مي کنه ولي عموماً همينان.


اين درسا ماهيت خيلي مشکلي ندارن و در واقع دروس پيش نياز هستن . ولي به اين دليل که براي دانشجويان ارشد تدريس ميشن، ......


از بين اين اساتيد از د. مهراني خوشم مياد. خيلي باحال درس ميده و خيلي هم خوش اخلاق هستن.


ترم بعد به احتمال زياد د. الواني به عنوان مدير گروه انتخاب خواهند شد که بسي جاي اي ول داره.


روز اول فروردين عروسي عليرضا رايقي بود. حيف که نشد برم. آخه کدوم اس...ي عروسيشو ميزاره روز اول عيد؟ فکرکنم مخصوصا اين روز گذاشته که کسي نره!!!!


صميمانه بهش تبريک مي گم.


روزهاي عيد به شدت تکراري و خسته کننده مي گذره. باز چرخه قديمي زندگي که شامل خواب و TV و غذاست، راه افتاده.


راستي هچ ميدونين وبلاگ هم ديگه بچه بازي شد؟ نميدونين؟ پس اينجا رو ببينيد.


در نهايت اعتماد به نفس عکسش رو هم زده. 


 



نویسنده » احمد » ساعت 5:8 عصر روز دوشنبه 5 فروردين 1387

خيلي وقته که آپ نکردم. حوصلشو نداشتم. همينه که هست. حال نکردم چيزي اينجا بنويسم خياليه ؟؟؟


مهمترين اتفاقاتي که تو اين چند وقته رخ داد اين بود که تو تکميل ظرفيت کارشناسي ارشد، تهران قبول شدم و ديگه از شر کيش و مشکلاتش خلاص شدم. همون رشته خودم مديريت MBA ، منتها با گرايش مديريت استراتژيک. همون گرايشيه که خيلي دوست داشتم. همونطور که قبلاً گفته بودم دانشگاه کيش گرايش بازاريابي بين المللي رو ارائه مي داد که همچين به مضاقم سازگار نبود. چون اصولا بازاريابي ويژگي هاي ذاتي و شخصيتي خاصي رو ميطلبه که در من وجود نداره. منتها مطالعات استراتژيک و تفکرات استراتژيک، مطالبيه که مي تونه خيلي بهتر روحيات يک انسان جاه طلب رو ارضا کنه.


دانشگاه علم و فرهنگ (جهاد دانشگاهي تهران) دانشگاهيه که قبول شدم. در واقع ما اولين دوره مديريت MBA اين دانشگاه هستيم. اين دانشگاه وابسته به جهاد دانشگاهيه. فکر کنم تا حالا اسم پژوهشکده رويان به گوشتون خورده باشه. در واقع اين پژوهشکده دانشکده زيست شناسي اين دانشگاه محصوب ميشه. ساختمان اصلي دانشگاه، نزديکاي تقاطع همت و اشرفي اصفهاني ولي ساختمان تحصيلات تکميليش طرفاي خيابان وصاله. يه جاي توپ که 5 سال از عمر مبارکم رو تو شعاع 300 متريش نفس کشيدم.


 البت دانشگاه علوم و فنون مازندران رو هم آوردم ولي خوب تهران واسه تحصيلات تکميلي يه چيز ديگس.


راجع به سطح علمي و اساتيد دانشگاه هم بايد بگم که هيات علمي MBA اين دانشگاه تقريباً صفره که البته يه نکته مثبت محصوب ميشه به اين دليل که دست دانشگاه واسه انتخاب اساتيد برجسته دانشگاههاي تهران خيلي بازه. برنامه کلاسهاي ما هم از بهمن شروع ميشه و با توجه به تعويق امتحانهاي اين ترم، بعيد ميدونم زودتر از 25 بهمن کلاسا شروع بشه. از اون ور هم تا 20 اسفند کلاس ميرم. تعطيلات 22 بهمن و پيروزي پرشکوه! انقلاب اسلامي رو هم که در پيش داريم و اگه تو اين مدت يه دو سه تا آخوند و مرجع تقليد تشريف ببرند اون دنيا، فکر کنم سر جمع تا ارديبهشت کلاسي تشکيل نشه.


 


اين کيش رفتن ما هم داستانها داشت. اين آخريا داشتم حساب کتاب وقت و جيبم و ميکردم ببينم که آيا توجيه داره واسم با اين همه دردسر بيام اينجا؟ البته خوب قرار شده بود اگه کيش موندگار شدم از سال بعد برم سر کار که البته يه کار خوب هم با درامد نسبتاً خوب بهم پيشنهاد شده بود، که قسمت نشد. کلاً کيش محيط بسته اي بود و خيلي خيلي آروم که با روحيه من سازگار نبود. بيشتر به درد پيرمرد و پيره زنهايي ميخوره که مي خوان اين چند صباح آخرو يه جور ديگه بگذرونند. ولي خوب فرصتهاي کاري خيلي خوبي داره که توي شهرهاي ديگه مثلاً تهران به اين راحتيها پيدا نميشه. ولي سرجمع اين کيش رفتن ما هم يه خوبي داشت که اگه يکي بخواد از سفري که به کيش داشته واسم حرف بزنه و افه بياد، مي تونم خيلي راحت يه نگاه عاقل اندر سفيه بهش بندازم.


دو هفته پيش با رفيق رفقاي قديمي دانشگاه قرار گذاشتيم که همگي بيايم تهران و همديگه رو ببينيم. جاتون خالي، خيلي حال داد. اولين کاري که کرديم، به رسم شکم چراني سابق، رفتيم يه دست کله پاچه رديف زديم بر بدن. به اعتقاد اينجانب و به عنوان يک کارشناس مسائل استراتژيک، کله پاچه خوردن يکي از استراتژيک ترين تصميماتيه که يک شخص مي تونه در طول هفته بگيره. که البته براي اجراي بهينه آن يک سري constraint داره که بايد به اونها توجه بشه:


اولاً اينکه حتماً بايد چند نفر پايه داشته باشي چون تنهايي اصلاً حال نخواهد داد.


دوماً اينکه موقع خوردن خودتو کنترل کني چون ممکنه سه تا نون سنگ رو با يه پرس بفرستي تو معده مادرمردت.


سوم اينکه اگه بعد از 2 ماه يه آزمايش چربي خون دادي و ديدي که کلسترول خونت به طرز وحشتناکي بالا رفته، به ننت گير ندي که چرا غذاهات اينقد روغن داره. در همچين مواقعي به شدت توصيه ميشه که تا 2 سال به شعاع 1000 متري هيچ کله پزي وارد نشي.


.


.


 


يه سر هم رفتيم دانشگاه قبليمون(شهيد رجايي). دانشگاهي که يه زماني نصف بيشتر بچه هاشو ميشناختم ولي الان به زحمت مي تونم يه آشنا توش پيدا کنم که اونها هم شامل يه سري از بچه هاي فسيل شده اي هستن که کارشون به ترمهاي n رسيده و البت يه چند تا از چس ترمي هاي سابق که باهاشون تريپ داشتيم، که الان ديگه واسه خودشون کلي ترم آخري هستن. برام جالب بود که بعضي از اين برو بچ فسيل با چه رويي هنوز داران با کمال افتخار تو دانشگاه مي چرخن و همچنان با اشتياق فراوان کلاس ميرن اونم با همکلاسي هايي که 6 سال باهاش اختلاف سني دارن. فکر کن !!!!


 



نویسنده » احمد » ساعت 1:25 صبح روز دوشنبه 24 دي 1386

 يکي از دوستان تو وبلاگش مطلبي نوشته و از من هم دعوت کرده که راجع بهش نظر بدم. از اون جا که اتفاقا اين موضوعيه که هميشه ذهنم درگير اون بوده و خواستم نظرات بقيه رو راجع به اون بدونم، يه پست بهش اختصاص ميدم. موضوع ، موضوع جالبيه و راجع به چت کردن و اينکه هر کدوم از ما به چه ديدي به اون نگاه مي کنيم و چه نوع استفاده اي از اون مي بريم.


عمومي ترين تصوري که هر شخصي ممکنه از چت و چت کردن داشته باشه اينه که يه پسر و يا يک دختر مي شينه پشت کامپيوتر و به دنبال مخ زدن و در نهايت دل و قلوه گيري و در نوع پيشرفته ترش ، قرار ملاقات حضوريه. اما خوب طبيعتاً اين تنها استفادش نمي تونه باشه.


من به شخصه وقتي که در همچين موقعيتي قرار مي گيرم، فکر مي کنم تا چه حد اين دوست دارم هاي مجازي ميتونه واقعي و از ته دل باشه. آخه مگه ميشه به کسي که هرگز تو عمرت نديدي  ابراز علاقه کني. طبيعتاً در همچين مواقعي يکي از طرفين به شدت اسکل تشريف داره. در همچين مواقعي ، خوب اگه يه نفر به من از راه دور و از طريق چت بگه دوست دارم، سه حالت بوجود مياد:


1- من قاعدتاً بايد متوجه بشم که اون هرگز و هرگز نديده نمي تونه من رو دوست داشته باشه


2- من متوجه مي شم که اون طرف يه شخص اسکل قرار داره که نديده يه نفر رو دوست داره


3- من يه شخص اسکل هستم و براي اينکه به طرف راه بدم من هم اون رو از اين طرف دوست مي دارم


کسي رو مي شناختم که ماهها با يه دختر به صورت مجازي در رابطه بود و باور کنيد که اين بشر به عشق بره با اين خانوم چت کنه صبح از خواب ناز پا مي شد و مي رفت دانشگاه. جالب اينجا بود که طرف تو اروميه بود و ما هم تهران. بله آدماي جالبي پيدا مي شه.....


يه آزمايش به همگي، چه خانوم و چه آقا توصيه مي کنم. حتماً تا حالا انجام داديد. با نام يک خانم وارد يک روم بشيد و طبيعتاً سيل تقاضا براي شما مياد. با يه نفر سر صحبت رو باز کنيد. مي بينيد که طرف خيلي سريع و در عرض کمتر از يک ساعت سير تا پياز زندگي خودشو واستون تعريف مي کنه. حتي اگه يه خورده زرنگ باشيد مي تونيد از خصوصي ترين مسائل زندگيش هم سر در بياريد. من خودم خيلي چيزا رو راجع به دوستام از اين راه به دست آوردم. اين هم يکي از جنبه هاي چته.


اين مطالبي رو که گفتم همگي جنبه هاي منفي (البته به طور نسبي منفي) چت رو شامل مي شد. به طور قطع هر پديده اينچنيني، جنبه هاي مثبتي هم مي تونه داشته باشه که براي من يکي لااقل خيلي زياد بوده. يکي از ويژگي هاي مثبتي که ارتباطات مجازي ، شامل چت، اي ميل و يا همين وبلاگ داره اينه که آدمها در هر پست و يا مقامي که باشن تقريبا (و البته تحقيقاً) خودشون رو با طرف مقابل در يک سطح قرار مي دن. به طور مثال من يکي از اساتيد مرتبط با رشته خودم رو مي تونم تو اينترنت پيدا کنم و با اون خيلي راحت راجع به يک موضوع درسي مشاوره بگيرم در حالي که همين استاد رو به هيچ وجه نمي شه به صورت حضوري گير آورد. و يا اينکه خود من دو سه مورد پيش اومده واسه کسايي که نمي شناختم، مقاله پيدا کردم و فرستادم و يا اينکه پيش اومده که گزارش کار آزمايشگاه رو تونستم خيلي راحت به اين وسيله از يه نفر که اصلا نمي شناختم بگيرم. از اين موارد تا دلتون بخواد مي تونم براتون بنويسم و البته ممکنه براي خودتون هم همچين مواردي پيش اومده باشه


نتيجه اي که مي تونم بگيرم اينه که : ارتباطات مجازي بر خلاف ارتباطات ديداري و فيزيکي، آن هم در جامعه اي که ما داريم با نوع خاص فرهنگ اون ، خيلي سريعتر و البته ناپايدارتر شکل مي گيره. اين رو از اين جهت نوشتم که به طور مثال فرض کنيد شخصي در پارک کنار شما بشينه و بگه مي خوام باهات درد دل کنم. شما با چه ديدي به اين فرد نگاه مي کنيد؟ چه فکري راجع به اون مي کنيد؟ ولي همين شخص رو خيلي راحت و بدون دردسر !!!! تو چت، اکسپت مي کنين.


به اعتقاد من اين مواد يه بحث جامعه شناسي مفصلي داره که از تخصص من يکي (با اين همه توانايي هايي که دارم) خارجه. شما چي فکر مي کنيد؟



واما خودم.


اين روزها ممکنه يه تغيير و تحولي تو وضعيت تحصيلم ايجاد بشه که اگه شد اينجا مي نويسم. فعلا حرفي واسه گفتن ندارم،پس  تو هم حرفي واسه گفتن نداشته باش  و تا دفعه بعد خداحافظ....


(ملا حسني)



نویسنده » احمد » ساعت 1:6 صبح روز يکشنبه 6 آبان 1386

هفته پيش واسه ثبت نام دانشگاه ، براي اولين بار قرار شد برم جزيره. تلفني بليط اهواز به بندر عباس رو واسه يکشنبه رزرو کردم و قرار شد 1 ساعت جلوتر برم بليط رو بگيرم. خلاصه اينکه يکشنبه شد و ما هم بارو بنديلمون رو جمع کرديم و سوار شديم. جاده اهواز به بندر عباس به طرز وحشتناکي خطرناک و باريک بود که غير از اتوبوس ما فکر کنم بقيه جانداران موجود روي اون جاده تا خود بندر عباس، سوار تريلي و کاميون بودند. يکي دو ساعتي که گذشت تصميم گرفتم قلم و کاغذ در بيارم يه دو سه خطي وصيتنامه بنويسم که اگه اتفاقي واسم افتاد لااقل رمز حساباي بانکيم واسه ورثه ام بمونه. از اونجايي هم که من خيلي آدم خوشخوابي هستم و تو تشک لحاف خودم خيلي راحت و بي دردسر مي خوابم لذا! خيلي راحت تونستم تو ماشين بخوابمفکر کنم سرجمع تو مسير 14 ساعته يه نيم ساعتي شد. تو بقيه اين 14 ساعت نقش يک فقره جغد رو بازي مي کردم.


ساعت 3.30 دقيقه شب شد که رسيديم بندر چارک و من بايد پياده مي شدم. بعلههههه چشمتون روز بد نبينه. اصلا فکر نکنيد جايي که پياده شدم وسط بيابون بود و پرنده که چه عرض کنم، سگ هم پر نميزد. کم مونده بود دو بزنم دنبال ماشين و دوباره سوار شم.  خلاصش اينکه دوسه نفري که همراه من پياده شدن سعي کردن که بهم توضيح بدن که آدماي اينجا آدمهاي خوبين و کلا security اينجا بالاست و جاي هيچ نگراني نيست.


هيچي ديگه يه ماشين اومد ماهارو سوار کرد و حدودا 10 دقيقه اي طول کشيد تا رسيديم بندرگاه چارک و اونجا هم منتظر مونديم تا ساعت 7 صبح که قايق پر شد و به طرف جزيره حرکت کرد. قايق که حرکت کرد اولاش جالب بود. بعد که يه مدت گذشت ديدم نه راستي راستي وسط دريا هستيم و اصلا شوخي بردار نيست. وسط دريا که رسيديم مرغهاي دريايي همينطور دنبال قايقمون ميومدن. با خودم فکر کردم اين ناکسا منتظرن قايقمون جر بخوره تا بيان هممون رو هپلو کنن. اينجا بود که دو سه تا فحش رکيک نثار احمدي نژاد کردم*
کم کم داشتم ياد خوابهايي ميوفتادم که خونوادم و رفيق رفقا برام ديده بودن.


45 دقيقه رو آب بوديم که ساختمونهاي جزيره از دور پيدا شد. 5 دقيقه بعد روي خاک کيش بوديم. ترجيح مي دم اول از هواي جزيره واستون يگم که اگه خداي ناکرده قصد سفر به جزيره تو تابستون رو داريد، قبلش يه دل سير عزيزانتون رو ببينيد. جدا از شوخي، هواي جزيره تو تابستون وحشتناکه. رطوبت هوا 100% و البته همراه با آفتابي نسبتاً سوزان.جزيره تو تابستون دقيقاً مثل يه سوناي روبازه (جدي ميگم).


جدا از هواي وحشتناکش، به شدت زيباست. تو اين 5 دقيقه اي که تو ماشين بودم تا برسم به دانشگاه، متوجه شدم به هيچ وجه شبيه خاک اصلي ايران نيست. اين عدم شباهت شامل نظم، زيبايي، فرهنگ بالاي مردم، و چندين و چند مورد ديگه ميشه که اگه تا حالا رفتين حتماً با من موافق هستين.


ديگه حوصله ندارم بقيشو بنويسم. شايد تو پست بعدي نوشتم.


 


*نمي دونم واسه چي احمدي نژاد رو انتخاب کردم. فکر کنم واسه اينکه دم دست ترين آدم تو اين دوره زمونه واسه بدو بيراه گفتن خودشه!!!



نویسنده » احمد » ساعت 10:48 عصر روز چهارشنبه 21 شهريور 1386

24 سال پيش در چنين روزي من متولد شدم .












نویسنده » احمد » ساعت 12:48 عصر روز يکشنبه 18 شهريور 1386

مسابقه :


race1.JPG

يه روز يه تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد که با يک تيم ژاپني در يک مسابقه سرعت شرکت کنند. هر دو تيم توافق مي کنند که سالي يک بار با هم رقابت کنند ....
هر تيم شامل 8 نفر بود ...
در روزهاي قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي کردند که براي مسابقه به بيشترين آمادگي برسند .
روز مسابقه فرا مي رسد و رقابت آغاز مي شود . هر دو تيم شانه به شانه هم به پيش مي رفتند و درحالي که قايقها خيلي نزديک به هم بودند ، تيم ژاپني با يک مايل اختلاف زودتر از خط پايان مي گذرد و برنده مسابقه مي شود ...


race2.JPG

بازيکن هاي تيم ايران از اين شکست حسابي ناراحت مي شوند و با حالتي افسرده از مسابقه بر مي گردند ...


مسوولان تيم ايران تصميم مي گيرند کاري کنند که در رقابت سال آينده حتما پيروز بشند ؛ براي همين يک تيم آناليزور استخدام مي کنند براي بررسي علل شکست و پيشنهاد دادن راه کارها و روشهاي جديد براي پيروزي ...


race3.JPG

بعد از تحقيقات گسترده ،‌ تيم تحقيق متوجه اين نکته مهم شدند که در تيم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و يک نفر کاپيتان ...


race4.JPG

و خب البته در تيم ايران 7 نفر کاپيتان بوده اند و يک نفر پارو زن ...!!!


race5.JPG

اين نتايج مديريت تيم را به فکر فرو برد ؛ مديران تيم تصميم گرفتند که مشاوراني را استخدام کنند که يک ساختار جديدي را براي تيم طراحي کنند ..


بعد از چندين ماه مشاوران به اين نتيجه رسيدند که تيم ايران به اين دليل که کاپيتان هاي خيلي زياد و پارو زن هاي خيلي کمي داشته شکست خورده ، درپايان بررسي ها مشاوران يک پيشنهاد مشخص داشتند : ساختار تيم ايران بايد تغيير کند !


race6.JPG


از آن روز به بعد با ارائه راه کار مشاورين تيم ايران چنين ترکيبي پيدا کرد : 4 نفر به عنوان کاپيتان ، 2 نفر يه عنوان مدير ، ‌1 نفر به عنوان مدير ارشد و 1 نفر به عنوان پارو زن (!!!) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد کردند براي بهبود کارکرد پارو زن ، حتما يايد پاروزني با صلاحيت و توانايي بهتر در تيم به کارگرفته شود !


race7.JPG

......


...........


و در مسابقه سال بعد تيم ژاپن با دو مايل اختلاف پيروز مي شود ...!


race8.JPG

بعد از شکست در دومين مسابقه ، مديران تيم که خيلي ناراحت بودند در اولين گام خيلي سريع پارو زن را از تيم اخراج مي کنند ، زيرا به اين نتيجه رسيدند که پارو زن کارايي لازم را در تيم نداشته است .


race9.JPG

اما در مقابل از مدير ارشد و 2 نفر مدير تيم خود قدرداني مي کنند و جوايزي را به آنها مي دهند ، براي اينکه اعتقاد داشتند که آنها انگيزه خيلي خوبي را در تيم ايجاد کردند و در مرحله آماده سازي زحمات زيادي کشيده اند ...


race10.JPG

مديران تيم ايران در پايان به اين نتيجه رسيدند که تيم آناليز که به خوبي به بررسي دلايل شکست پرداخته بودند ، تيم مشاوران هم که استراتژي و ساختار خيلي خوبي براي تيم طراحي کرده بودند و مديران تيم هم که به خوبي انگيزه لازم را در تيم ايجاد ايجاد کرده بودند ، پس حتما يکي از دلايل اين شکست ها ، ناکارامدي ابزار و وسايل استفاده شده بوده است (!!!) و براي بهبود کار و گرفتن نتيجه در مسابقه سال آينده بايد وسايل استفاده شده در مسابقه را تغيير دهند ، در نتيجه :


تيم ايران اين روزها در حال طراحي يک " قايق " جديد است .... !!



نویسنده » احمد » ساعت 1:26 صبح روز جمعه 9 شهريور 1386